نامجو
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی، لیکن به دست نایی
گفتا تو از کجایی، کاشفته می نمایی
گفتم منم غریبی، از شهر آشنایی
گفتا سرچه داری؟ کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی
گفتا به دلربایی ما را چگونه بینی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن، کو بنده پرور آید
















دلي می خواهم كه از او درد خيزد











عشق چیزی ست که بیشتر از هر چیزی...... 


