تبليغاتX
..........بی منزل تر از باد...........

..........بی منزل تر از باد...........

در وطن خود غربت کشیدن چه سخته

نامجو


گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم

                              گفتم به از ترنجی، لیکن به دست نایی 

  گفتا تو از کجایی، کاشفته می نمایی

                               گفتم منم غریبی، از شهر آشنایی

  گفتا سرچه داری؟ کز سر خبر نداری

                                گفتم بر آستانت دارم سر گدایی

  گفتا به دلربایی ما را چگونه بینی

                                گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

  گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

                                گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

  گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

                             گفتا تو بندگی کن، کو بنده پرور آید

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 17:6  توسط احسان  | 

در قلب منی .............

 

به قدر هرچه گل دیدم مرا آزار کردی تو، خیانت را در دلم دوباره تکرار کردی تو، عجب دیوانه بودم من که بستم دل به چشمانت و کار قلب این دیوانه را دشوار کردی تو، چقدر از التماسم پیش مردم آبرویم رفت، چقدر این چشم هارا پیش مردم خوار کردی تو، شنیدم بارها با دیگران بودی، ولیکن حیف، شهامت مال هر کس نیست پس انکار کردی تو، چقدر اشعار زیبایی برایم خواندی و گفتی و بازی با دل بیمار من بسیار کردی تو، شبی که دیدمت با دیگری در کوچه جا خوردی، و ناچار این طلوع تازه را اقرار کردی تو، دلم می خواست عکست پیش من باشد نشد، زیرا مرا در دادن هر چه که بود اجبار کردی تو، نمی بایست نفرین آخرین پیمان ما باشد، مرا اما به این کار غلط ناچار کردی تو، دلم را دیگر از هرچه نگاه و آرزو کندم، تمام پنجره های مرا دیوار کردی تو چه حسنی داشت درد این شکست تلخ می دانم، مرا از خواب عشق و عاشقی بیدار کردی تو

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 14:35  توسط احسان  | 

دوست دارم

باز هم با نام تو افسا نه اى گلريز شد

باز هم در سينه ام عشق تو شور انگيز شد

باز هم همراه بوى ميخك و محبو به ها

خاطراتم پر كشد با ياد تو در كوچه ها

باز هم وقتى نگاهت گيرد از من فاصله

ديده ام مى بارد اما نم نم و بى‌حوصله

باز قلب پنجره بر روى‌من وا مى شود

باز هم پروانه اى در باغ پيدا مى شود

باز هم لاى‌كتابم مى‌نهم يك شاخه ياس

مى‌كنم بهر پيامى قاصدك را التماس

باز هم در هر شفق دلتنگ و دلگير مى‌شوم

باز هم با ياد تو سر شار رويا مى‌شوم

 

کبوتر

 

در کویر سبز عشق

این سخن از من بگیر

مرگ تو مرگ من است

پس تمنا میکنم هرگز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 18:37  توسط احسان  | 

  

 

 

 

myspace

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 17:39  توسط احسان  | 

دوست دارم

کوله بارم پر شده از برف وشبنم وستاره کوله بارم که پر از عشق سالها بود به پشتم انداختم تا به شب رسیدم همه جا تاریک بود ماه هم خوابیده بود.اما من روشن بودم خودم شدم ستاره ومهتاب!

در جان هایشان شراب هستی ریختم.شب سپیده شد!!!ستاره خندید!!خاک شکوفه شد.درختان سبز شدند آیا من به تو خواهم رسید؟

 کوله بارم پر شده از برف وشبنم وستاره کوله بارم که پر از عشق سالها بود به پشتم انداختم تا به شب رسیدم همه جا تاریک بود ماه هم خوابیده بود.اما من روشن بودم خودم شدم ستاره ومهتاب!

در جان هایشان شراب هستی ریختم.شب سپیده شد!!!ستاره خندید!!خاک شکوفه شد.درختان سبز شدند آیا من به تو خواهم رسید؟

                                            

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 17:36  توسط احسان  | 

غم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 17:24  توسط احسان  | 

عشق بی انتها............

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و

آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه

رساندند . .

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید

ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا

شکستگی نداشته باشه "

پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :

او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می

روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم

تاخير من بيشتر شود !

يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .

پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه

نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر

روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی

است !

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:19  توسط احسان  | 

ایا میرسن....................

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 16:57  توسط احسان  | 

...................

 

نیمی خواب و نیمی بیدارم، نیمی انسان و نیمی فرشته ام و همواره از تو نوشته ام، گریه ها و خنده ها، بالهای پرنده ها، هر چه بود و هر چه هستف لحظه های بی شکست، قصه های واپسین، عشق های آتشین، آفتاب و آسمان و قلب های مهربان، جلوه ای از حضور توست...

نیمی اواز و نیمی سکوتم، نیمی نور و نیمی سوت وکورم و همواره از تو دورم به رنگین کمان که می نگرم، به عطرهای بی کران که دست می زنم از تو دور تر می شوم این همه فاصله را چگونه تاب بیاورم.کدام کتاب را بخوانم؛ کنار کدام خوشه انگور بمانم، به سوی کدام اقیانوس پارو بزنم، کدام سیب بوی دهان تو را دارد، بوی عشق و مهربانی را، در چشم چه کسی تصویر تو شفاف تر می نشیند چه کسی روز و شب تو را از هر پنجره که دلش بخواهد می بیند

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 16:54  توسط احسان  | 

با تمام داحساسم دوست دارم..............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 17:34  توسط احسان  | 

...............................زهر..............................

 

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو غم از تو مستی از توست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند دل از عشق برگیر
که نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما نوشداروست
چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که هنگامه ی درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی است
وگر عمرم به ناکامی سرآید
ترا دارم که مرگم زندگانی است

                                                           "فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 18:6  توسط احسان  | 

به عشق تو.............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:12  توسط احسان  | 

کاش تو عشق من رو درک میکردی.......

اگر مستم و به عالم می خندم          چون مستم و از عشقت می خوانم

خدایا از عشقت چنان مستم             که گوی رسوای عالم هستم   

      خدایا از عشقت چنان شد حالم              که از عشقت پریشانم      

      خدایا من از زیباغیی عشقت هیچم                تو مرا از هیچ .هست کن

 

          

اگر زمزمه باد را حس کردی                     خبری از ما گیر       

                    اگر روزی به در بسته ای خوردی            خبری از ما گیر

اگه اشک در چشمانت لانه کرده               خبری از ما گیر

چون خبر است که خبری از خبر می آورد........................

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 19:37  توسط احسان  | 

با تو به آرامش می رسم

سر به روي شانه هاي مهربانت ميگذارم

سر به روي شانه هاي مهربانت ميگذارم

 

      عقده ي دل ميگشايد گريه ي بي اختيارم

 

از غم نامردمي ها بغض ها در سينه دارم

 

      شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم

 

شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم

 

     بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم

 

خا لي از خود خواهي من برتر از آلايش تن

 

     من تو را والاتر از تن برتر از من دوست دارم

 

عشق صدها چهره دارد چشم تو آيينه دارش

 

     عشق را در چهره ي آيينه ديدن دوست دارم

 

در خموشي‘ چشم ما را قصه ها و گفتگوهاست

 

     من تو را در جذبه ي محراب ديدن دوست د ارم

 

در هواي ديدنت يك عمر در چله نشستم

 

    چله را در مقدم عشقت شكستن دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 19:35  توسط احسان  | 

باتو نه بی تو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:7  توسط احسان  | 

عشق یعنی ..........چند نقطه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:49  توسط احسان  | 

تو زیبای اما............

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:48  توسط احسان  | 

تو برام مقدسی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:47  توسط احسان  | 

. .. . . . عشق.................................

    عشق یعنی:
      خواستن برای دوست
          زیستن برای
دوست
               بودن برای
دوست
                 مردن برای دوست


       
      عشق یعنی:
         مناجات شبهای تنهایی
            وضو با قطرات اشک گرفتن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:39  توسط احسان  | 

ئاخ ئاخ.......

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:38  توسط احسان  | 

تقدیم به بهترین کس زندگیم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:26  توسط احسان  | 

د و س ت د ا ر م

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:14  توسط احسان  | 

. .....منتظرم.....

دلي می خواهم كه از او درد خيزد
بسوزد ، عشق ورزد ، اشك ريزد !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:28  توسط احسان  | 

کاشکی کاشکی.............

گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است
 
 اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟
 
تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي.
 
 حتي تو هم بدون دوست داشتن... !
 
خدا هيچ نگفت.
 
گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است.
 
چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را
 
كثيف مي كنم. آدم هايت از من ميترسند.
 
 مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من است.
 
خدا هيچ نگفت.
 
گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.
 
مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست.
 
خدا گفت : چرا مال تو هم هست.
 
دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك
 
كار چندان سختي نيست.
 
اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.
 
دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.
 
ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.
 
زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز
 
دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.
 
مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است.
 
 و من زيبايم. من زيبائيم‚ چشم
 
هاي مؤمن جز زيبا نميبينند. زشتي در چشم هاست.
 
در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست.
 
آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود.
 
 شيطان مسئول فاصله هاست.
 
حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.
 
قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 19:46  توسط احسان  | 

تو خیلی زیبایی

ديشب كنار پنجره چشمانم نشستم

 

باران باريد........

 

شيشه را خيس كرد

 

من نتوانستم آن طرف شيشه را ببينم

 

و تو از آن سوي پنجره گذشتي

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:53  توسط احسان  | 

ئاخ ئاخ ئاخ

 

عشق چیزی ست که بیشتر از هر چیزی......
داشتن عشق را دوست دارم.....
و بیشتر از هر چیزی دادن عشق را دوست دارم....
و هیچ کس در نمی یابد که.....
عشق همان چیزی است که هماره.....
داده می شود و پذیرفته نمیگردد.....!

لبتون با دلتون خندون.....
تا سلامی دوباره سلام.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:43  توسط احسان  | 

بی تو من هیچم

بدان که عاشقم....
اگر میبینی حال خودم نیستم و در خود شکسته ام بدان که عاشقم....
اگر میبینی ساکتم ، آرامم و بی خیال بدان که عاشقم....
اگر میبینی در گوشه ای نشسته ام ، چشم به آسمان دوخته ام و ستاره ها
را می شمارم بدان که عاشقم....
اگر میبینی در کناره پنجره ای نشسته ام و به صدای آواز مرغ
عشق گوش میکنم بدان که عاشقم....
اگر میبینی همیشه حال و هوایم ابری و چشمانم بارانی است بدان که عاشقم....
اگر میبینی هنگام دعا کردن دستهایم را به سوی آسمان برده ام
و با چشمان خیس حرفهایی را زیر لب زمزمه میکنم بدان که عاشقم...
اگر میبینی همیشه سر به زیرم ، همیشه در فکر فرو رفته ام بدان که عاشقم....
اگر میبینی گل های باغچه را یکی یکی می چینم و دسته میکنم
و با لبی خندان ترانه زندگی را میخوانم بدان که عاشقم....
اگر روزی دیدی دیگر در این دنیا نیستم بدان که.....
بدان که از عشق تو مرده ام....

 

                             

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:41  توسط احسان  | 

کاش

کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود

 توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

 کاش اگر گاه کمی لطف بهم ميکرديم

 مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

 کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب

روی شفاف ترين خاطره مهمانی بود

 کاش دريا کمی از درد خودش کم ميکرد

 قرض ميداد به ما گر چه پريشانی بود

 کاش به تشنگی پونه که پاسخ داديم

رنگ گفتار من و لحن تو انسانی بود

 ( چه قدرشعر نوشتیم برای باران )

 غافل از آن دل ديوانه که بارانی بود

 کاش سهراب نمی رفت به اين زوديها

 دل پر از صحبت اين شاعر کاشانی بود

 کاش دلها پر افسانه ی نيما می شد

و به يادش همه شب ماه چراغانی بود

 کاش اسم همه ی دخترکان اينجا

 نام گلهای پر از شبنم ايرانی بود

 کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر

 غرق اين زندگی سنگی و سيمانی بود

 کاش دنيای دل ما شبی از اين شبها

 غرق هر چيز که می خواهی و ميدانی بود

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 19:29  توسط احسان  | 

رازهای عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 15:16  توسط احسان  | 

منصور حلاج

 انا الحق!

 

سر دار!

 

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند

 

جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 20:6  توسط احسان  |